`  

دريافت نسخه پى‌دى‌اف

`
`

آيا "علم" ، الزاماً " ايمان" آفرين است؟

علم هاي با مـزة دانسته مان

ز آن گلستان، يك دو سه گُلْدسته دان

زان زبون ِاين دو سه گل دسته ايم

كه درِ گلزار، برخود بسته ايم(۱)


پاسخ دينداران ، به خصوص مسلمانانيكه با توصيه هاي مؤكد قرآن و رسول به فراگيري جدي علوم و دانش ها فراخوانده شده اند ، البته مثبت است . مؤمنين علم را آشنا كننده آدميان با "آيات" خدا در "آفاق و انفس" و ابزاري در خدمت ايمان مي دانند. اما واقعيت جوامع امروز بشري ، بخصوص دنياي متمدن و پيشرفته در علم و دانش، خلاف اين باور را نشان ميدهد . تا جائيكه در مواردي نتيجه معكوس نيز حاصل شده و نسبت مومنين و خداباوران در ميان طبقات درس خوانده دانشگاهي و ميزان پايبندي آنان به احكام ديني بطور مشهودي كمتر از طبقات ديگرگشته است .

علت چيست؟ اين تضاد و تناقض را چگونه مي توان پاسخ گفت ؟ آيا دينداري عاميانه و عادات آباء و اجدادي پاسخگوي نيازهاي نسل تحصيل كرده و تشنه تازگي ها نيست، يا علوم و دانش ها الزاما ايمان آفرين نيستند ؟ اگر مومنان علم را آبياري كننده ايمان مي دانند ، برخي از متفكرين مادي گرا خِرَد را خشك كننده درخت دين و ايمان مي شناسند . عجيب تر اينكه اين تضاد در درون هر دو طيف نيز وجود دارد ؛ هم گروهي از اهل ايمان ميانه خوشي با علم ندارند و هم گروهي از دانشمندان به جد علم را آيتي براي شناخت خدا و ايمان ميدانند.

اگر در جبهه الحاد كسي مانند "ريچارد داكينز(Richard Dawkins ) استاد روانشناسي دانشگاه آكسفورد ، كتاب "خيال پردازي خدا"(The God Delusion ) را مي نويسد، كه به نوشته نشريه " نيويورك تايمز" پر فروش ترين كتاب در آمريكا به مدت پنج هفته بوده است ، مسيحي معتقدي هم مثل فرانسيس كالينز (Francis Collins )، كه سرپرستي گروه ۲۴۰۰ نفره اي از دانشمندان زيست شناس جهان را براي مطالعه روي سه بيليون ژن انسان به عهده دارد ، كتاب: "زبان خدا، دانشمندي كه شواهدي براي ايمان عرضه مي كند" ( The Language of God : A Scientist Presents Evidence for Belief) را ارائه كرده است . اگر " مارك هاوزر" (Marc Hauser) " استاد بيولوژي دانشگاه هاروارد در كتاب "اذهان اخلاقي" (Moral Minds) پايه هاي ديني اخلاق را نفي مي كند ، خانم جوان رافگاردن (Joan Roughgarden) استاد بيولوژي دانشگاه استنفورد در كتاب"تكامل و ايمان مسيحي" (Evolution and Christian Faith) با ارائه بخش هائي از انجيل ، دفاع محكمي از بيولوژي تكاملي از نگاه يك مؤمن مي كند ! اگر " دانيل دنت(Daniel Dennett) استاد فلسفه دانشگاه تافتز(Tufts) كتاب "شكست طلسم دين ، پديده اي طبيعي"(Breaking the Spell : Religions a Natural Phenomenon) را عرضه مي كند ، پروفسور آنتوني فلو(Antony Flew) فيلسوف مشهور انگليسي كه ۶۰ سال در دانشگاه هاي جهان تبليغ الحاد و خداستيزي كرده بود، سرانجام در مواجه با شگفتي هاي علم ژنتيك سر تعظيم در برابر آفريدگار جهان خم كرده و به بلندگوئي براي جبهه مؤمنين تبديل ميشود !

آيا شگفت انگيز نيست كه از دستاوردهاي دقيق و روشن علوم نتايج كاملا متضاد استنباط ميشود ؟ آيا نمي توان گفت كه علم اصولا در داوري ميان دين و دانش دخالت مستقلي ندارد ؟

سئوال فوق را مي توان در ارتباط" علم و توسعه" ( بجاي علم و ايمان) هم مطرح كرد . بسياري از مردم مشكل جوامع عقب افتاده را پائين بودن سطح سواد و دانش عمومي مي دانند و سواد آموزي و ارتقاء فرهنگي را به عنوان داروي اين درد تجويز مي كنند . هر چند نقش كارساز اين درمان قابل انكار نيست ، ولي الزاما سواد آموزي و رشد علمي توسعه آور نيستند. نمونه اش اتحاد جماهير شوروي سابق كه به رغم بيشترين توجه به دانش و دانشگاهها واحراز بالاترين آمار نسبي استاد و دانشجو ، از نظر توسعه و پيشرفت از بسياري كشورهاي غربي عقب تر بود .
اين سئوال را مي توان در مورد پزشكاني كه به رغم دانش گسترده شان درعوارض سيگار و مشروب ، هيچ پرهيزي را رعايت نمي كنند مطرح كرد ، و يا در مورد مصرف بي رويه مواد غذائي ، بخصوص چربي ها و شيريني ها در برخي جوامع غربي، با وجود هشدارهاي فراوان.

واقعيت امر اين است كه "علم" چراغي بيش نيست ، چراغي در اختيار "اراده و اختيار" آدمي تا با آن چگونه عمل كند . دارنده چراغ است كه از "وسيله" خود در راه "هدف" استفاده مي كند . اگر مسافر باشد به سوي مقصد ره مي پويد ، و اگر راهزن قافله و دزد با چراغ باشد ؛ گزيده تر برد كالا ! در مورد دين ، قانون ، آزادي و ساير ارزش ها نيز همين اصل صادق است .

پس چرا برخي مومنين مي پندارند چراغ "علم و دانش" بايد "ايمان" آورباشد و از نتيجه معكوس آن در اين روزگار مايوس شده و باورشان به كارسازي و كمال آفريني علم سست مي گردد ؟

كجاي قرآن "هدايت" را وابسته به "علم "و نتيجه حتمي آن شمرده كه اينك از ناكارائي اش نوميد شويم؟ اگر معناي اصلي كلمه هدايت "راهبري" (نه راهنمائي) و به مقصود رساندن ( نه مقصود را نشان دادن) و علم فقط چراغ و روشن كننده راه است ، كدام چراغ توان تكان دادن مسافران تن به خواب رفته را دارد ؟ و بهمين دليل هم هست كه در قرآن شرط هدايت ، يعني رسيدن به مقصد را " تقوي" يعني خويشتن داري از به خواب رفتگي و خودداري از هواي نفس و ترك توقف و ماندن در مسير شمرده است ، نه منحصرا دانستن نشانه و نقشه . نگاه كنيد به آغاز سوره بقره:

ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ
ترجمه: اين كتاب كه ترديدي در آن نيست ، متقين را راهبر است.

 

آفــات عــلم

مَركـَب " كتاب" تنها سواران خويشتن نگهدار(متقي) را به مقصد مي رساند نه متخصصان سوار كاري يا فقيهان و فيلسوفان و متكلمان را، حتي اگر در اوصاف سواري و سرعت و سبقت هزاران صفحه نوشته باشند . بااينحال ، علم آنان اگر بر توسن تقوايشان نشسته باشد ، به معراجشان مي برد.

قرآن علاوه بر "تقوي"، شرط هدايت را " ايمان" ، " احسان" و تسليم دانسته (۲) كه تماما از مقوله عمل اند، نه دانستن. انتظار اين كه علم و دانش به خودي خود عالم و دانشمند را به "دين" و خداشناسي هدايت كند، همانقدر غير واقعي است كه تصور كنيم دين الزاماً انسان اخلاقي مي سازد ، و يا هر قالبي محتواي خود را تغيير مي دهد !

اگر از دين استفاده ابزاري براي كسب قدرت و ثروت مي شود ، علم نيز در معرض آفات بيروني و دروني نفس آدمي است كه عارفان با الهام از قرآن آفاتي را براي آن بر شمرده اند . اين بزرگان ، جهان را با تعابير مختلفي به دو عالم : صورت و معنا ، ظاهر و باطن ، جسم و جان ، تن و دل ، قشر و مغز ، ....تقسيم كرده و جولان علم را در دو ميدان متضاد به تصوير كشيده اند . روشن تر از آن تعبير : "هوي" و "هدي" است كه قرآن به كار برده است . " هوي" به معناي" سقوط"از پرتگاههاي مسير و "هدي" به معناي رسيدن به مقصد.
 
با چنين نگرشي است كه عارفان ما از خطر" حجابِ حقيقت" شدن علم هشدار داده و علم و عقلي را كه جوياي حقيقت نباشد، همچون رنگ و لعاب و پوسته يا پوزبندي بر انسان شمرده اند :

علم هاي اهل حس شد پوزبند تا نگيرد شير زان علمِ بلند
قطره دل را يكي گوهر فتـــاد كان به درياها و گردون ها نداد
چند صورت آخر اي صورت پرست جان بي معنيت از صورت نَرَست(۳)

 

با نگاهي اجمالي به قرآن ، مي توان آفاتي را براي علم بر شمرد كه اهم آنها عبارتند از:

۱-خود پرستي

وقتي "خود" خواهي محور و مبناي رفتار آدمي گرديد ، به بيماري "خود پرستي" مبتلا مي شود ، در اينصورت علم و دانش كه بايد هدايتگر به سوي مقصد باشد ، به بيراهه مي برد و ابزار شناخت آدمي( چشم و گوش و قلب) قابليت تشخيص خود را از دست مي دهند .

در اين حالت ،"علمي" كه همچون چراغي اندر كف دزد، در خدمت هواى نفس و خودپرستي ها آمده ، عامل ضلالت (خلاف هدايت) و حجابي دربرابر حقيقت مي شود

أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ.(۴)
آيا به آنكه هوي نفسش را معبود خود گرفته ( به خود پرستي گرفتار شده نمي نگري؟) خدا هم او را با وجود "علم" و آگاهيش به بيراهه رسانده

آدمي با متوقف شدن در"صورت" ها و نشانه ها ، ازمعناي علائم غافل مي ماند و غرور علمي اش حجاب حقيقت مي شود. اينجاست كه علمِ سبكبار كننده، تبديل به بار سنگيني مي شود و سر را ازآسمان به زمين و زبوني مي كشاند :

علم هاي اهل دل حمالشان علم هاي اهلِ تن َاحمالشان
علم چون بر دل زند ياري شود علم چون بر تن زند باري شود
علم كان نَبْود ز هُو بي واسطه آن نپايد همچو رنگِ ماشطه
ليك چون اين بار را نيكو كشي بار بر گيرند و بخشندت خوشي
هين مكش بهر هوا آن بارِ علم تا ببيني در درون ، انبار علم
تا كه بر رهوارِ علم آئي سوار بعد از آن افتد ترا از دوش بار
از هواها كي رَهي بي جامِ هو اي ز هو قانع شده با نامِ هُو
هيچ نامي بي حقيقت ديده اي يا ز گافُ و لامِ گُل گُل چيده اي(۵)

 

۲-دنيـــــــا طلبـــي

علم را سقفي و بلوغ وبلندائي بس رفيع است ، اما وقتي افق ديد آدمي كوتاه باشد ، جز بهره هاي دنيائي طلب نميكند و فرا تر از آن را نمي بيند . پيامبر اسلام(ص) نيز مامور بود از دنيا پرستاني كه "مَبـْلَغ علمي" ( افق دانش) كوتاهي داشتند، اعراض نمايد:

فَأَعْرِضْ عَن مَّن تَوَلَّى عَن ذِكْرِنَا وَلَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا ، ذَلِكَ مَبْلَغُهُم مِّنَ الْعِلْمِ....(۶)

دنيا طلبي فقط در بازار و معاملات اقتصادي جلوه نمي كند ، در دانشگاهها و محيط هاي علمي و در عرصه هاي مقدس تحقيق نيز ، وقتي علم به ابزار تبديل گردد ، همان رقابت هاي تنگ نظرانه براي كسب كرسي ها و موقعيت هاي برترعلمي رخ مي دهد . شهرت و مقام و ميز را نبايد نا ديده گرفت !

چون پيِ دانه نه بهرِ روشني است همچو طالبْ علمِ دنياي دَني است
طالبِ علم است بهرِ عام و خاص نِي كه تا يابد از اين عالم خلاص(۷)

مولوي علمي را كه در خدمت دنيا باشد ، "علم تقليدي" يعني علمي كه" قلاده"وابستگي مي آورد ، ناميده است و علمي را كه در جستجوي حقيقت باشد ، " علم تحقيقي" يعني علمي كه به "حقيقت" مي رساند و آزاد مي كند ، شمرده است:

علم تقليدي بُود بهرِ فروخت چون بيابد مشتري خوش بر فروخت
مشتري علم تحقيقي حق است دائما بازار او پر رونق است (۸)

و در جائي ديگر:

گر چه عقلت سوي بالا مي پرد مرغ تقليدت به پستي مي چرد
علمِ تقليدي وبالِ جان ِ ماست عاريه است و ما نشسته كانِ ماست
زين خرد جاهل همي بايد شدن دست در ديوانگي بايد زدن
آزمودم عقل دور انديش را بعد از اين ديوانه سازم خويش را (۹)

 

۳-دانش سطحى و قشرى

دين و دانش را حد و حصري نيست . خدا به پيامبر عاليقدرش نيز توصيه كرده است كه زيادتِ علمي طلب كند(قل رب زدني علما) و قرآن دو بار از "راسخون در علم" سخن گفته است (۱۰) . معناي رسوخ ، ريشه دواندن و عمق يافتن است كه با سطحي نگريستن به جهان، و چشم فرو بستن از ماوراء فيزيك و خدائي كه خالق ماده و زمان و محيط برآن( نه محاط و محكوم آن) است، تفاوت دارد . راسخين درعلم آن چنان در عظمت هاي عالم غرق مي شوند و غرورشان به فروتني تبديل مي گردد كه به تعبير قرآن ، نفهميدنِ متشابهاتِ كتاب، ايمانشان را زائل نمي كند(۱۱) . به بيان حضرت علي؛ "خداوند اعتراف آنها به عجزشان ازباز پس زدن پرده هائي كه بر بسياري از اسرار زده شده را ستوده و آنرا علامتي بر رسوخ در علم ناميده است" ! (۱۲) در بيان عدالت ، به معناي تعادل در انديشه و عمل، نيز از جمله دو شرط:

۱- فهم غواص وار درعمق مسائل
۲- غورِ علمي با شكافتن و فرو رفتن در موضوع ، را قائل شده و كسي راكه با فهم نيكو به عمق دانائي رسيده ، سيراب از آبشخور حكم(دين) شمرده است:
والعدلُ منها .... علي غائِص الفهم و غَورالعلمِ و زُهُرهِ الحُكم و....فمَن فَهِمَ عَلِمَ َغَوَرالعلم ، و مَن عَلِمَ غَورِالعلمِ صَدَرَ عَن شَرائِع الحُكم .( ۱۳)

 اين قشري نگري است كه فقط "صورت" ها را ببينيم و از سير حيات غافل گرديم :

قشرها بر روي اين آب روان از ثمار باغِ غيبي شد دوان
گر نبيني رفتن آب ِ حيات بنگر اندر جوي و اين سيرِ نبات(۱۴)

 اصولا مولوي بين دانش و بينش تفاوت قائل شده است . اولي را آميخته با ظن و گمان و دومي را زاينده يقين مي داند:

علم جوياي يقين باشد بدان وان يقين جوياي ديد است و عيان
مي كشد دانش به بينش اي عليم گر يقين گشتي ببينندي جحيم
ديد زايد از يقين بر امتهال آنچنانك از ظن مي زايد خيال(۱۵)

 

۴-احساس بي نيازي ، طغيان علمي

اين فراز بسيار آشنائي از قرآن است كه : " انسان همين كه خود را بي نياز ببيند ، طغيان مي كند" (ان الانسان ليطغي ان رآه استغني) . بي نيازي را بيشتر مالي تصور كرده اند، هر چند اين عامل مهمي است ، اما از سياق سخن و آيات قبل آن كه از خواندن و آموختن با قلم سخن مي گويد مي توان دريافت كه " طغيان علمي " مورد نظر است:

اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ ، الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ، عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ ، كَلَّا إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى (۱۶)

اين همان "علم گرائي"ّ و عقل خود بنياد است كه عارف رومي را از شر آن به پناه خدا كشانده است :

قطره اي دانش كه بخشيدي ز پيش متصل گردان به درياهاي خويش
قطره اي علم است اندر جان من وارهانش از هوا وز خاك تن
پيش ازآن كاين خاكها خَسفش كنند پيش از آن كاين بادها نَسفش كنند (۱۷)

 

 

چگونه "علم" به "ايمان" مدد مى رساند؟

۱-اخلاص

اگر "خودپرستي" علم را در خدمت خواهش هاي نفس قرار مي دهد و خسران آور مي گردد ، خالص كردن آن از انگيزه هاي آلوده و تسليم حقيقت محض شدن، علم را وسيله آگاهي و بيداري دل مي سازد. در اين صورت، با آزاد ساختن علم از اسارت هواي نفس، به نيروي مهار كننده اي كه در اصطلاح شرع "تقوي" ناميده ميشود، "خِرَد خالص" پديد ميايد، خردي كه فقط خريدار حقيقت است و از خود محوري خلاص شده است.

دارندگان چنين خرد خالصي را قرآن "اولي الالباب" (دارندگان لُب) ناميده است . لُب هر چيز، پاك شده و خالص آن است. علماي لغت لُب را، مغز و محتواي دروني دانه (همچون گردو و بادام) كه در پوسته ضخيمي قرار دارد معنا كرده اند، كه پاك و محفوظ از آلودگي بيروني مي باشد. شايد به همين دليل است كه عقل خالص و نيالوده اي را كه از آفات سطحي نگري و قشريت قضاوت شخصي مصون مانده باشد "لُب" و دارندگان آنرا "اولي الالباب" مي نامند.

متاسفانه اين عنوان، همچون عناوين و كلمات زيادي از قرآن، اغلب درست فهميده و يا ترجمه نشده است. شايد هم كلمه مناسبي كه معادل و گوياي معناي عميق آن باشد، نتوان در ترجمه جايگزين كرد. اغلب مترجمين براي "اولي الالباب" معادل "خردمندان" يا "انديشمندان" را برگزيده اند، در حاليكه اين كلمات بار معنايي درست آنرا كه مفهوم نوعي پالايش و پرواي از پليدي دارد ، به خواننده منتقل نمي سازد. در ذهنيت بيشتر مردم عناوين خردمند و انديشمند، صفت كساني تلقي مي شود كه در زندگي خردمندانه رفتار مي كنند و انديشه خود را براي حل معضلات بكار مي اندازند. چنين صفتي الزاماً بار معنايي مثبت و آثار ايماني و اخلاقي ندارد و ممكن است در جهت خودخواهي و تسلط بر ديگران هم بكار رود.

جالب اينكه در ترجمه هاي انگليسي قرآن نيز، عموما "اولي الالباب" را معادل The men of Understanding يعني مردمان اهل درك و فهم معنا كرده اند، كه چنين معادلي رساننده همه معناي كلمه مذكور نمي باشد. گاهي لُب را Intellect دانسته اند كه آن نيز به هوشمندي و توانايي فهم عميق اطلاق مي شود. در بعضي كتب لغت نيز واژه Insight را معادل لُب گرفته اند كه به تشخيص و تميز دقيق و ناگهاني برخي امور پيچيده و سخت گفته ميشود. ملاحظه مي كنيد معادل هاي فوق با آنكه هر كدام بيانگر وجهي از اين واژه است نمي تواند معناي گسترده و وجوه ديگر آنرا تبيين نمايد. "اولي الالباب" بيش از اين تعابير هستند.

 

۲- حفاظت

مفهوم بسيار ظريف و زيباي ديگري هم كه در دل كلمه "اولي الالباب" قرار دارد و اين معنا از همان خاصيت بقاي مغز و دانه در پوسته و حفاظت شدگي آن حكايت مي كند، نوعي تعهد و تمايل به ماندن در حريم و حصاري است كه حرمتها و حدود شريعت تعيين كرده است. با اين توضيح كه اگر در طبيعت پوسته محكمي دانه گياهان را حفاظت مي كند، در شريعت ضوابط حلال و حرام و حدود الله اين پوسته را تعريف مي كند كه رعايت آن به اختيار و اراده انسان پرهيزكار سپرده شده است.

تو مشو غره به علمش ، عهد جُو علم چون قشر است و عهدش مغز او(۱۸)

معناي مخالف و مقابل "اولي الالباب" در قرآن "فاسقين" است. (۱۹) "فسق" در زبان عربي به معني خروج خرما از پوسته محافظ خود (و پاره شدن پوست هر ميوه اي) گفته مي شود كه موجب فساد آن مي گردد. خروج از حق را به همين دليل فسق مي نامند. با اين توجيه آشكار مي گردد كه چرا در جهت مقابل، مفهوم مقاومت در برابر انگيزه پاره كردن حريم و حدود در مفهوم "اولي الالباب" نهفته است، و چرا در عمق اين كلمه، تعهد و پايبندی به ماندن در متن شريعت وجود دارد.

اتفاقاً علماي لغت نيز معناي "لُب" را جاي گرفتن، ماندن و ملازمت در جايي دانسته اند كه دقيقاً بيانگر حالت "اولي الالباب" است. چنين تلاش و تعهدي در خارج نشدن از حريم و حدود شريعت، مستلزم تقويت اراده استواري است كه تقوي (پرواي از خدا) ناميده مي شود. شگفت اين كه قرآن هم در موارد بسياري دو واژه "اولي الالباب" و تقوي را لازم و ملزوم و پيوسته بهم شمرده است. نگاه كنيد:

بقره ۱۷۹- وَلَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَاْ أُولِيْ الأَلْبَابِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ
بقره۱۹۷- .... وَتَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى وَاتَّقُونِ يَا أُوْلِي الأَلْبَابِ
مائده ۱۰۰- .... فَاتَّقُواْ اللّهَ يَا أُوْلِي الأَلْبَابِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ
ص۲۹- ....أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ .....كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ .... وَلِيَتَذَكَّرَ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ
زمر۹- .... انما يَتَذَكَّرُ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ ....قُلْ يَا عِبَادِ الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّكُمْ....
طلاق۱۰- .... فَاتَّقُوا اللَّهَ يَا أُوْلِي الْأَلْبَابِ الَّذِينَ آمَنُوا قَدْ أَنزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْرًا ....

 

۳- خود آگاهى، بيدار دلى و هشيارى

تفكر در پديده هاي پيراموني، محصولي بنام "علم" پديد مي آورد كه شمشير و شناختي دو لبه محسوب مي شود. به اين معنا كه شناخت رمز و راز طبيعت، دانشي را فراهم مي كند كه مي تواند هم تشنگي حقيقت جويي ما را سيراب سازد و هم تسلط بر طبيعت و توسعه امكانات مالي و تمتع از لذات دنيايي را تأمين نمايد. در واقع علم في نفسه و مستقل از نگاه و نحوه بهره برداري ما، به خودي خود بيدار كننده و آگاهي بخش به نتايج وراي خود نيست، اين فلسفه و تفكر در علت و معلول هاست كه ما را به عمق مسائل آشنا مي كند. فلسفه نيز كه تلاشي ذهني براي كشف روابط و علت و معلول هاست، به تنهايي مادام كه از "خود" و منافع و مقاصد مادي آزاد نشده باشد، نمي تواند اوج بگيرد در نتيجه در مدار محدود خود باقي مي ماند. چنين است كه شما بندرت مي توانيد دو فيلسوف پيدا كنيد كه نظريه يكديگر را تاييد نمايند.

در واقع علم جز يك سري اطلاعاتي از دنياي بيرون و درون ما نيست، اين انسان است كه از اطلاعات حاصل شده توسط ابزار شناخت( سمع و بصر و فوأد) نتيجه گيري منطقي مي كند.

از اين منظر است كه قرآن در اغلب موارد لُب و ذكر (خردمندي خالص و آگاهي) را در كنار هم قرار داده است. ذكر كه معناي مخالف نسيان دارد، به خودآگاهي و بيداري و هوشياري گفته ميشود. چنين حالتي هرگز براي دانشمندي كه فقط اطلاعاتي را در ذهن خود انباشته كرده حاصل نمي شود. خودآگاهي محصول خردورزي خالص از خودخواهي هاست و براي متواضعين در برابر عظمت هاي حيرت آور حاصل ميشود نه مستكبرين طغيانگر، كه باقطره اي دانش احساس استغناي از اقيانوس مينمايند.

گردش كف را چو ديدي مختصر حيرتت بايد ، به دريا در نگر
آنكه كف را ديد ، سِر گويان بود وآنكه دريا ديد او حيران بود
زيركي بفروش و حيراني بِخـــــر زيركي ظن است و حيراني نظر
عقل بفروش و هنر ، حيرت بخــر رو به خواري، نِي بخارا اي پسر
زين سر از حيرت گر اين عقلت رود هر سر مويت سر و عقلي شود
حيرتي بايد كه ُروبد فــــــــكر را خورده حيرت فكر را و ذكر را (۲۰)

به تصريح قرآن قرائت علم و قلم در صورت استغناي انسان موجب طغيان او ميگردد

سوره قلم ۶- اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ كَلَّا إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى أَن رَّآهُ اسْتَغْنَى

عنوان "اولي الالباب" جمعا ۱۶ بار در قرآن تكرار شده است، شگفت اينكه در بيشتر موارد ذكر (هشياري و بيداري) صفت "اولي الالباب" يا محصول خردورزي خالص آنان شمرده شده و فقط "اولي الالباب" ( نه دارندگان علوم و متخصصان رشته هاي علمي ) را آگاهان و بيداردلان دانسته است:

َكَّرُ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ (منحصراً اولي الالباب ياد آور ميشوند) رعد ۱۹ زمر ۲۰
وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ (جز اولي الالباب يادآور نميشوند) بقره ۲۶۹ و آل عمران ۷
... وَلِيَذَّكَّرَ أُوْلُواْ الأَلْبَابِ ( تا اولي الالباب ياد آور شوند) ابراهيم ۵۲ و ص ۲۹
... لَذِكْرَى لِأُوْلِي الْأَلْبَابِ ( اين آگاهي ها مختص اولي الالباب است)آل عمران۱۹۰،ص۴۳،زمر۲۱،طلاق۱۰

 

 

زمينه هاى ذكر براى اولى الالباب


گفتيم از ۱۶ موردي كه عنوان "اولي الالباب" در قرآن بكار رفته است، ۱۰ مورد آن همراه "ذكر" آمده كه نوعي ملازمت و مقارنت اين دو مفهوم را مي رساند. ذيلاً اين موارد را به اجمال مورد اشاره قرار مي دهد:
 

۱- شناخت آفريدگار و گرداننده عالم

برخلاف دوران پر شكوه تمدن اسلامي، از آنجاييكه جنبش علمي در دنياي غرب، حركتي در برابر مذهب و انديشه هاي ارباب كليسا بود، ميان دين و دانش جدايي افتاد، و مؤمنين را در برابر متفكرين قرار داد در نتيجه علم براي خود حساب جداگانه اي باز كرد. از اينروست كه در مغرب زمين دانشمندان علوم طبيعي از كيهان شناسي گرفته تا ژنتيك عمدتا متعلق به جبهه، اگر نگوييم بي خدايان ، لا اقل بي اعتنايان به دين هستند. اين عامل در كنار استكبار علمي ناشي از "علم گرائي" (Scientism) و اتكاء به عقل خود بنياد (مستقل از خدا) موج بي ديني را در جهان غرب دامن زده است.

قرآن آفرينش جهان بيكران و گردش شب و روز (حيات و حركت) را نشانه اي براي "اولي الالباب" شمرده، همان ها كه يكسره و در همه حال در انديشه اين عظمتها و شگفتي ها ي بينهايت آن، آفريدگاري را ياد مي كنند كه "رب" يعني صاحب اختيار و گرداننده آن است و لَب به ستايش او ميگشايند

آل عمران ۱۹۰و ۱۹۱ -- إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لآيَاتٍ لِّأُوْلِي الألْبَابِ  الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ

اين كه "اولي الالباب" برخلاف بي خدايان ، حركت جهان را هدفدار و طراحي شده مي يابند ، و بجاي اعتقاد به تصادف و تكيه بر احتمالات، و نسبت دادن حيات به قانون تكامل (Evolution) به آفرينش (Creation) و اراده فوق ماده بي جان معتقد مي شوند، ناشي از همان عقل خالص و نيالوده به انگيزه هاي دنيايي، دل آگاهي و بيداري و بالاخره محفوظ ماندنشان در حريم حقيقت است.

 

۲- رسوخ از علم و رهايي از شك و ترديد

هر چند بخش اصلي قرآن كه "محكمات" ناميده شده صريح و آشكار و همه فهم است، اما بخش " متشابهات" آن كه بزبان راز و رمز و به مدد تشبيه و تمثيل در حد درك و فهم ما نازل شده و در امور نامحسوسي مربوط به ذات خداوند يا ويژگيهاي آخرت وبهشت و جهنم اختصاص يافته، لغزشگاه خطرناكي براي دلهاي بيماري است كه به تأويل منحرفانه آن در جهت فتنه انگيزي مي پردازند. كساني از اين پرتگاه پر خطر به سلامت عبور مي كنند و از وسوسه هاي مدعيان علم و تمدن و ايسم هاي رنگارنگ رهايي مي يابند كه اولاً "رسوخ" علمي داشته، ثانياً از سلامت نفس برخوردار باشند. معناي رسوخ ريشه داشتن، عميق بودن، و جامعيت در زمينه هاي علمي است كه باسطحي نگري و اطلاعات جزئي تخصصي تفاوت دارد. سلامت نفس نيز به نيروي تقوي و حفاظت از آن در حريم و حدود الهي حاصل ميشود كه چنين حالات براي "اولي الالباب" تحقق مي يابد:

آل عمران ۷ و ۸-- ......وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا

 

۳-پند آموزي از تاريخ و تجربه پيشينيان

مي گويند " گذشته چراغ راه آينده است" ! ... پس چرا بيشتر ما از آزمون آدميان قبل از خود عبرت نمي گيريم و از چراغ تجربيات آنان استفاده نمي كنيم؟

آيا آگاهي از تاريخ و تخصص يافتن در اين رشته الزاما عبرت آموز است و ما را جبرا مدد مي رساند ؟

آيا مطالعه " فلسفه تاريخ " و بررسي تمدن هاي پيشين، خود بخود ما را در پله بالاتري قرار مي دهد؟

به نظر مي رسد تاريخ نيز همچون شعب ديگر علوم انساني يا علوم طبيعي ، نقش خنثي و بي طرفي دارد. تابع جستجوگري است كه آنرا مي خواند ، تا چگونه از آن بهره مند شود .

 قرآن به منكران هشدار مي دهد كه چرا در زمين سير و سياحت (جهانگردي) نمي كنند تا دلهائي براي ايشان پديد آيد كه بدان درك كنند و گوشهائي كه بدان بشنوند . اما اين چشم ها نيست كه كور مي شود ، بلكه دلهائي كه در سينه هاست كور مي شود .

حج ۴۶- أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ يَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ

پس تا دل بيدار و چشم بصيري نباشد آموزه هاي تاريخ آيت و علامتي براي ره پويان و چراغي براي گم گشتگان در تاريكي ها محسوب نمي شود.

شگفت اينكه آگاهي از تاريخ و عبرت گيري از آن را نيز قرآن در قالب قصص انبياء و امت هاي پيشين در اختصاص و انحصار " اولي الالباب" قرر داده است . نگاه كنيد:

ــ در عبرت آموزي از ماجراهاي حضرت يوسف و برادرانش
يوسف ۱۱۱- لَقَدْ كَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِّأُوْلِي الأَلْبَابِ....

ــ در عبرت گيري از رنج ها و رهائي حضرت ايوب
ص ۴۳- وَوَهَبْنَا لَهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةً مِّنَّا وَذِكْرَى لِأُوْلِي الْأَلْبَابِ

ــ در عبرت گيري از تجربيات توحيدي حضرت موسي:
مومن ۵۴ وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْهُدَى وَأَوْرَثْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ الْكِتَابَ هُدًى وَذِكْرَى لِأُولِي الْأَلْبَابِ

ــ در عبرت گيري از اقوام گذشته :
طلاق۸ تا ۱۰وَكَأَيِّن مِّن قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهَا .... فَاتَّقُوا اللَّهَ يَا أُوْلِي الْأَلْبَابِ الَّذِينَ آمَنُوا قَدْ أَنزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْرًا

 

۴-آگاهي يافتن به حقانيت قرآن

كسانيكه به دليل تعصبات قومي و نژادي و منافع مادي ، آگاهانه چشمِ خرد خود را بر حقايق نازل شده بر پيامبربسته باشند ، البته از هدايت آن محروم مي شوند . تنها "اولي الالباب" هستند كه با خرد خالص و نيالوده و تقواي تسليم به حقيقت ، به آن يقين حاصل مي كنند:

رعد ۱۹- أَفَمَن يَعْلَمُ أَنَّمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعْمَى إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُوْلُواْ الأَلْبَابِ

اين حقيقت را كه آگاهي به حقايق عميق ايماني تنها براي " اولي الالباب" ممكن و ميسر است ، در آيات ديگري نيز مورد تاكيد قرار داده است:

طلاق ۱۰ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ عَذَابًا شَدِيدًا فَاتَّقُوا اللَّهَ يَا أُوْلِي الْأَلْبَابِ الَّذِينَ آمَنُوا قَدْ أَنزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْرًا

ص ۲۹ كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِّيَدَّبَّرُوا آيَاتِهِ وَلِيَتَذَكَّرَ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ

 

۵-باورمندي به جزاي عمل

بسنده كردن به شناخت روابط فيزيكي و شيميائي عناصر و اجزاء عالم ، " ماوراء فيزيك" را، كه از مرزهاي زمان و مكان بيرون است ، خارج از موضوع و مورد بي توجهي قرار مي دهد. آيا جاي شگفتي نيست درحاليكه در جوامعي كه زندگي مي كنيم و تحت نظامات آن همه روزه جزاي نيك و بد اعمالمان را با جايزه يا جريمه دريافت مي كنيم ، در نظام بزرگتر فراجهاني فكر مي كنيم هرآنچه كرده ايمَ مشمول مرور زمان شده است !!

از جمله نشانه هاي دارندگان خرد خالص و خدائي (اولي الالباب) يكي هم باورمندي آنها به بقاي اعمال و برقراري ارتباط ميان عمل امروز با سرنوشت فردا مي باشد.

ابراهيم ۵۱ و ۵۲ لِيَجْزِي اللّهُ كُلَّ نَفْسٍ مَّا كَسَبَتْ إِنَّ اللّهَ سَرِيعُ الْحِسَابِ  هَـذَا بَلاَغٌ لِّلنَّاسِ وَلِيُنذَرُواْ بِهِ وَلِيَعْلَمُواْ أَنَّمَا هُوَ إِلَـهٌ وَاحِدٌ وَلِيَذَّكَّرَ أُوْلُواْ الأَلْبَابِ

اين حقيقت را كه سرنوشت انسانهاي باورمند به ارزش هاي متعالي و درستكار نمي تواند با مردمان فاسد تبه كار يكسان باشد ، وكسانيكه بر گفتار و كردار خود كنترل دارند(متقين) با بي بند و باران حرمت شكن (فجار) آيندهاي مساوي ندارند، قرآن به صراحت بيان كرده است تا با تدبر در آيات اين كتاب مبارك ، اولي الالباب به آگاهي و بيداري (ذكر) برسند.

ص ۲۷ تا ۲۹ وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاء وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا بَاطِلًا ذَلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ  أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ  كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِّيَدَّبَّرُوا آيَاتِهِ وَلِيَتَذَكَّرَ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ

 

۶- نگرانى از آينده آخرت

ما "دانستن و ندانستن" را همچون " باسوادي و بي سوادي"وابسته به يك سلسله ارزشهاي كلاسيك و اطلاعاتي اكتسابي مي دانيم و اشخاص دانا يا نادان را با همين معيارها مي سنجيم ، اما سواد آموزي در يكي دو قرن اخير است كه همگاني و در كشورهائي اجباري شده است . آيا واقعا مردمان بي سواد قرون گذشته نادان بودند و چيزي از زندگي درك نمي كردند ؟

اصولا محك و معيار دانائي چيست و آگاهي از چه اموري را مي توان دانائي ناميد ؟ ملاحظه مي كنيد مسئله خيلي هم سر راست و ساده نيست ، كاملا بستگي به هدف و آرماني دارد كه آنرا ملاك قرار مي دهيد . به خاطر دارم بر سر در مدارس وابسته به " جامعه تعليمات اسلامي" همواره تابلوئي آويخته بود كه آيه : " هل يستوي الذين يعلمون والذين لايعلمون" ( آيا كسانيكه مي دانند با كسانيكه نمي دانند مساوي اند؟) در بالاي نام مدرسه به چشم مي خورد .در دوراني كه تاسيس مدارس به سبك جديد تقابلي با آموزه هاي ديني مكتب خانه ها تلقي مي شد ،منظور موسسين اين مدارس از استناد به اين آيه ،گويا نشان دادن موافقت قرآن با آموزش علوم بود ، اما آيا واقعا آيه مورد استناد، ناظر به اين گونه آموزش هاي كلاسيك است، يا پند و پيام ديگري دارد ؟

موافقت كتاب و سنت با آموزش علوم ، به معناي امروزي آن ، البته قابل ترديد نيست ، اما موضوع "دانستن و ندانستن" در آيه مذكور متفاوت با دانش هاي كلاسيك است . دانشي است كه فقط اولي الالباب از آن آگاهي مي يابند، دانشي كه نه در روشنائي روز ، بلكه در تاريكي شب ! ، آن هم نه در مدرسه ، بلكه در منزل كسب مي گردد!!

زمر ۹-أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاء اللَّيْلِ سَاجِدًا وَقَائِمًا يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَيَرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ

 

۷-عبرت از دگرگونى و زوال طبيعت

نزول باران بهاري از آسمان ، سير و سلوك آب در سفره ها و منابع زير زميني ، سر زدن و سرازير شدن آن از چشمه ساران ، سر برآوردن سبزه ها و صحراهاي رنگارنگ ، سر به زير و پژمرده و سپس سست و سبك چون خاشاك شدن آن ، چرخه اي است كه پيدايش و پايانش پيامي است رسا براي يادآوري آخرت . اما اين پيام و پيامدها و اطلاع از چرائي و چگونگي آنرا، همچون ساير شاخه هاي علوم ، جز " اولي الالباب" آگاه نمي شوند و به دل جذب نمي كنند

زمر ۲۱-أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَسَلَكَهُ يَنَابِيعَ فِي الْأَرْضِ ثُمَّ يُخْرِجُ بِهِ زَرْعًا مُّخْتَلِفًا أَلْوَانُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَجْعَلُهُ حُطَامًا إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرَى لِأُوْلِي الْأَلْبَابِ

 

۸-رفتار حكيمانه و اخلاق انساني

علم مجرد و اطلاعات گسترده تخصصي ، الزاما اخلاق و انسانيت نمي آورد . قرآن در فرازي ارشادي به انفاق و احساس مسئوليت در برابر بينوايان ، مناسبات اخلاقي و انساني داشتن با ديگران را " حكمت" ناميده و تصريح نموده به كسي كه حكمت داده شده، خير بسياري داده شده است و چنين مقامي را جز "اولي الالباب " در نمي يابند.

بقره۲۶۹- يُؤتِي الْحِكْمَةَ مَن يَشَاء وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيراً وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الأَلْبَابِ

 


۱- مثنوي دفتر ۶ شماره ۴۶۷۸

۲- سوره نمل آيات ۱ و ۲ لقمان ۱ و ۲ نحل ۱۰۲

۳- مثنوي مولوي دفتر اول شماره ۱۰۲۴

۴- سوره جاثيه ، آيه ۲۳

۵- دفتر اول مثنوي شماره ۳۴۶۵

۶- نجم ، آيات ۲۹ و ۳۰

۷- دفتر دوم ، شماره ۲۴۴۴

۸- همان ، شماره ۳۲۷۷

۹- همان ، شماره۲۳۳۵

۱۰- آل عمران ۷ ، نساء ۱۶۲

۱۱-آل عمران ، ۷

۱۲-نهج البلاغه خطبه ۹۰

۱۳-همان ، حكمت ۳۰

۱۴-مثنوي، دفتر اول ، شماره ۳۳۱۰

۱۵- همان ، دفتر سوم ، شماره ۴۱۲۳

۱۶- سوره علق آيات ۳ تا ۶

۱۷- مثنوي ، دفتر اول شماره ۱۸۹۴

۱۸- اين سخن را از تعريفي كه آيات ۲۶ و ۲۷ سوره بقره از فاسقين ، همچنين آيات ۲۰ تا ۲۵ سوره رعد، از اولي الالباب ( در دو جهت مخالف ) داده است، به وضوح ميتوان دريافت.

۱۹- مثنوي ، دفتر ۵ شماره ۱۱۷۰

۲۰- همان ، دفتر ۵ شماره هاي ۲۹۱۱ و ۲۹۱۲ ، دفتر۴ شماره ۱۴۰۷ ، دفتر ۳ شماره ۱۱۴۶ ، دفتر ۴ شماره ۱۱۲۶ ، دفتر ۳ شماره ۱۱۱۶ .
 

`